نگاه


تو چیزی نمی‌گفتی

اما نگاهت

 در من نشا میکرد

و من خیس و مرطوب از تو تنم  بوی شالیزار میداد

و تو هیچ نمي دانستي

 که با کوچکترین اشاره  تو به شکستن قفل این سکوت

گوشهایم همچون دختران باکره هزار باره بالغ میشد.

آه که پشتِ خیرگی چشمانت، در سکوتِ سنگینِ نتهای سیاه مردمکانت

چیزي شبيه به خطوط پنهان شده بود

،پر از حجم سنگینِ حرفهای نگفته بود

که شهوت خواندنم را تهییج میکرد.

من عادت کرده بودم به حدس نا‌ گفتنیها،

وهمچون نابینائی نشانه‌ها را دنبال می‌کردم

و با تمام احساس زنانه‌ام به حدس دوستت دارمی که هرگز به زبان نیامد پناه می‌‌بردم.

About gosheh

I have alot to say about me that is why I am here ! but more than that , it is not just about me it is about how I think. Cheers
This entry was posted in Poem / شعر. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s