Category Archives: Poem / شعر

all my Poem

شاعر که میشوی


شاعر که میشوی هزار شعر میخوانی‌ و هزار شعر میدانی و آخر در ترازوی سنجش وزن و قافیه بی‌ قافیه می‌مانی… شاعر که میشوی انگار با خودت و تمام شعرهایت بر سر مفهوم و مقصود دائم در رقابتی، شاعر که میشوی تمام حرفهایی … Continue reading

Posted in Poem / شعر | 5 Comments

نگاه


تو چیزی نمی‌گفتی اما نگاهت  در من نشا میکرد و من خیس و مرطوب از تو تنم  بوی شالیزار میداد و تو هیچ نمي دانستي  که با کوچکترین اشاره  تو به شکستن قفل این سکوت گوشهایم همچون دختران باکره هزار باره بالغ میشد. … Continue reading

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

شروع یک داستان تازه دور به نظر میرسد


  مجابم نکن !!خواندن دوبارهِ همان قصه؟ .ممکن نیست …نه، نه .حتی شروع یک داستان تازه دور به نظر میرسد مجابم نکن کار از کار گذشته شروع فصل دیگر و سر سطر و صفحه بعد فقط بهانه بود ؛ .من حتی … Continue reading

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

قرار ما این نبود


قرار ما این نبود قرار ما یک گفتگوی ساده خودمانی بود  با طعم چای و زعفران و بازی ساده چشمهامان و خنده‌ها‌ی ریز ریز …و صحبت از قرار فردا پس چرا همه چیز بوی دلتنگی‌ گرفت و پر شد از کنایه و معنی … Continue reading

Posted in Poem / شعر | 4 Comments

راهی‌ برای گفتن داری؟


چه ناخوشی وقتی‌ حرفي برای گفتن داری و راهی‌ برای گفتن نداری ؛ انگار به یک کوچه بن بست بی‌ عبور میرسی‌ که خالی‌ از معنای روزنه و فرار است، .حتی مجالی برای پریدن از روی دیوار نیست

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

آوندهای خیال


و خیال تو همچون طفلکی معصوم در مقابل انگشت اشاره یِ چرا و باید و اگر با بغضی فرو رفته خیره میماند .

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

کلماتی‌ از جنس باروت


  من انبوه کلماتی‌ از جنس باروتم که در اصطحکاک با سطح کهربایی احساسم می‌ شوم صداهای روشن فریاد؛ برای شکستن دیوارهای سرد و تاریکِ ترس و سکوتهایِ بلندیِ که شبیه سکون‌های آخر حروف دیرگاهی است  خاموش خاموش خاموش مانده اند  

Posted in Poem / شعر | 1 Comment

بايد به پنجره پناه برد


بايد به پنجره پناه برد  به حجم روشني از ادراك عبور نور و لمس روشن اشيا .بدون مرز سايه ها    

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

پنجره‌ای رو به دریا


من خواب دیدم روبه روی پنجره‌ای رو به دریا نشسته ام و باد های شمال همه موافق بود و موج‌های دریا همه موافق بود و ماهیگیران تور‌ها‌شان  پر از ماهی‌ بود و دختران با گوش ماهیهای ساحلی دستبند می‌ساختند و کودکانِ پر … Continue reading

Posted in Poem / شعر | 2 Comments

…قدري تامل


…انسانيت پرت شده بود با جسد بي جان بچه گربه روي خط زرد خيابان …قدري تامل …قدري تامل

Posted in Poem / شعر | Leave a comment