بايد به پنجره پناه برد


بايد به پنجره پناه برد

 به حجم روشني از ادراك عبور نور

و لمس روشن اشيا

.بدون مرز سايه ها

 

 

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

پنجره‌ای رو به دریا


من خواب دیدم روبه روی پنجره‌ای رو به دریا نشسته ام

و باد های شمال همه موافق بود

و موج‌های دریا همه موافق بود

و ماهیگیران تور‌ها‌شان  پر از ماهی‌ بود

و دختران با گوش ماهیهای ساحلی دستبند می‌ساختند

و کودکانِ پر صدا، با شوق با ماسه‌ها خانه می‌ساختند و برای خرچنگ‌های ساحل گودالهاي كوچك آب مي كندند

و مردان پر غرور از درختان سیب حرف می‌زدند و زمین‌ها شان

و من گوشواری شبیه به لنگر به گوش داشتم .

در خواب دیدم که پشت پنجره ماندم

تا وقتی‌ که خورشید با چشمانم و خطوط افقی همبازی شده بود .

Posted in Poem / شعر | 2 Comments

…قدري تامل


…انسانيت پرت شده بود با جسد بي جان بچه گربه روي خط زرد خيابان

…قدري تامل

…قدري تامل

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

به دنبال نشاني ها


من دورم یا نزدیک ؟

 کجای راه ایستاده ام؟!

 شايد جايي در اكنون ،

یا خیال گذشته

و یا جایی در تجسم وهمی به اسم آینده؟!

 فروغ می‌خوانم…

هنوز صدا کن مرا جمله غریبی نيست،

 هنوز صدا کن مرا چه بانگ آشنایی دارد

هنوز صدا کن مرا شبیه زنده شدن حس یک نشانی‌ است.

من کجا هستم ؟

‌ نشانی‌‌ها را گم کرده ام آيا؟

 این همه شاهراه ، این همه خروجی‌ اینجا نبود!

چه هیاهوی عجیبی‌

 من در ردیف این همه کتابهای تخیلی‌ جلدي از واقعيتهاي رنگ باخته مي بينم

من گمشده ام ، در انبوه رنگارنگی بی‌ حد قفسه ها برای انتخاب یک آبنبات چوبی و چند مثقال پنیر.

 من در چهار راه‌های پر تردد چشم دوخته‌ام به بازي‌ پر اضطراب سبز‌ها و قرمزها

 وتكرار بي مرز تابلوهای توقف ممنوع

 و خطوط محو شده عابر پياده .

میترسم میترسم از سرعت پر‌شتاب چرخها

 میترسم میترسم از تولد این همه قانون بی نظم ،در روزمرگی یک خیابان

میترسم از این همه راه بی راه ، بی‌ نشانی‌ ها

میترسم از دنیای بی‌ مکث ها

 میترسم از باز ماندن صدای آشنا جايي‌ در هیاهوی این همه صدا

 صدا کن مرا…

Posted in Uncategorized | Leave a comment

A little piece of sun


When the sun gets melted in the sky it was me in the window

When the sun gets melted in the sky  it was me and the ocean of orange in the hills

When the sun gets melted in the sky I was mesmerized

I don’t know when I lost the line between the blue and orange,

I don’t know when I lost a piece of sun in the sky…

When the sun gets melted I realize I love this window, I love this hill.

When the sun gets melted I stayed in the window

Till the first light on

Till the first stars

Later at night I found a little piece of sun in me.

من دلباخته پنجره شده بودم

جائی‌ که هر روز خورشید در شیشه‌هایش ذوب میشد

و آسمان درّه کهر* اقیانوس نارنجیها و آبی‌ها میشد.

به دنبال تکه‌ای از خورشید

من فریفته مخلوط رنگها  می‌ شدم .

غروب شهوت انگیز بود ، و تنها پایان دل‌انگیزِ نبودِ خورشید،  

که نویدِ سوئ سویِ اولین چراغ بود

و ظهور اولین ستاره در شب

و لمس روشنی‌ای تکه‌ای از خورشید که در من جا مانده بود

از نارنجیها .

*درّه کهر ، در شهر گرز -اتریش

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

Strong Together


 

 باد تبر زین کرده بود 

وحشی و نا‌ آرام 

   در لای لای شاخه‌هایمان می‌‌پیچید 

خم شدیم تا شکستن 

ایستادیم تا ماندن 

.با هم 

فردا که آمد انگار که هرگز بادی نبود 

ما همچنان ایستاده بودیم 

و 

.ریشه‌ها مان در خاک 

 

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

یک گفتگو


ازش پرسیدم آرزوت چیه ؟

!گفت ترک کردم

گفتم چی‌ رو ترک کردی ؟

!گفت اینکه آرزو داشته باشم

گفتم مگه می‌شه ترک کرد ؟ مگه داری راجع به سیگار حرف میزنی‌ ؟

گفت از سیگارم بدتره

گفتم چی‌ ترک کردنش یا سوزوندنش ؟

گفت هر دو

گفتم بالاخره که باید یه آرزویی‌ داشته باشی‌ ؟ یه رویایی ؟ چیزی که توی زندگی‌ واسه رسیدن بهش دلخوشی ؟

…مکث

…مکث

…مکث

چند لحظه ای‌ سکوت برقرار شد

یهو گفت

آره

!فقط یک چیز مونده

…یه خونه می‌خوام ، یه خونه

گفتم اینکه یک چیز نیست !؟

…این همه چیز

Posted in Uncategorized | Leave a comment

هر روزگی


 

دبی‌

 سه‌شنبه

امروز آفتاب ، دیروز آفتاب ، هنوز آفتاب ، هر روز آفتاب

،ته این روزمرگی آیا خورشید مجال بازی‌ به تکه ابری خواهد داد 

،ته این روزمرگی باید جایی باشد برای لمس پوست تغییر

،تلنگری شاید برای گشاد و تنگ شدن رگهایم 

،چیزی شبیه بازیابی احساس گمشده دنبال چتر گشتن در کنجی دست نخورده 

.حسی پنهان که به من بگوید امروز روز دیگری است 

من از کی‌ مرز فصل‌ها را گم کرده‌ام ؟

من از کی‌ آبستن عادت شده‌ام ؟

!چه وزنی دارد این تکرار

 

 

 

 

Posted in Poem / شعر | 1 Comment

میفهمی مرا آیا ؟


.مفهوم من محتاج دریافتن توست

Posted in Poem / شعر | Leave a comment

زندگی‌ از نگاه من


 

.زندگی‌ نگاه پر رنگ مرد سیاه در بین انبوه جمعیت سفید   

.زندگی‌ پیچش باد سرد در لا به لای شالهای رنگی‌ بسته شده به گردن زنان

.زندگی‌ دستی‌ که زیر چانه ماند ، نگاهی‌ که به دور دست خیره شد و دلی‌ که صد باره سوخت

.زندگی‌ فرصتی که نمیدانیم کی‌ به دست خواهد آمد 

.زندگی‌ نگاه پر تردید پذیرفته شدن 

 …زندگی‌ کاغذ دیواری ، راه راه ، گلدار، پرنقش ، ساده

 

Posted in Poem / شعر | Leave a comment